فطرس

این گردبادهای به غیرت درآمده ... تسلیم رهبرند که طوفان نمی کنند

شیطان

یکی به چشمش آمد که یک خیک روغن روی آب شط دارد می رود. پرید توی آب که بگیردش.

آب موج می زد و هی دور می شد. گفتند خب ولش کن. گفت من ول کرده ام. این ول نمی کند. نگو خرس بود نه خیک.


حالا حکایت شیطان است که گیر شما زبل ها افتاده است. بچه شیطان ها می گویند ولش کن خب. می گوید من ول می کنم. این ناجنس ها ول نمی کنند. برای خودتان تفریح راه انداخته اید...

تاریخ ارسال: 14 مرداد 1389 ساعت 02:55 ب.ظ | نویسنده: فطرس | چاپ مطلب
نظرات (10)
14 مرداد 1389 08:34 ب.ظ
مرتا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مطلب بسیار تکان دهنده ای بود.
15 مرداد 1389 10:14 ق.ظ
ترنم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باسمه تعالی
سلام
باافتخارلینک شدیدوکامنت شماهم خصوصی سازی شد.خیلی مطلب جالبی بود.واقعااستفاده کردیم.
اگرشماجازه بفرماییدبااسم وبلاگتون توی وب ترنم ازش استفاده کنم.
التماس دعای خیر
یاعلی.ع.
15 مرداد 1389 10:23 ق.ظ
talangor
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.
او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید"، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟
مرد دوم پاسخ می دهد: "من شیطان هستم."
مرد اول با شنیدن این جواب جا می خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد: "من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم."
پاسخ:
حرف نداری!
16 مرداد 1389 12:30 ب.ظ
یه روزی. یه جایی. یه کسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راست میگوید
ما ولش نمیکنیم ....
18 مرداد 1389 08:35 ب.ظ
قاضی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام محمد جواد جان این وبلاگ توه ؟
من هرچی وبلاگ به نام فطرس بودو گشتم
پاسخ:
خیر.اینجا وبلاگ ایشون نیست
19 مرداد 1389 01:16 ق.ظ
فاران
امتیاز: 0 0
لینک نظر
):
19 مرداد 1389 11:49 ب.ظ
کلوخ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بلا شدی؟!! خوب گیر کار ما رو در می آری ها!!
دعا بفرمایید حاج خانوم
پاسخ:
تابلو شد!
20 مرداد 1389 11:55 ب.ظ
کلوخ
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اصلاح می کنم!حاجی!!
21 مرداد 1389 12:23 ق.ظ
مصباح
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام..
..چقد قابل تامل بود..
..
ممنون که میای سر میزنی..خوشحالم میکی..
21 مرداد 1389 02:55 ق.ظ
فا حا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قشنگ بود.....خیلی!
فطرس اسم خوبیه
سلام منو به سیدالشهدا برسان
پاسخ:
ما کجا .... سیدالشهدا کجا!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد